مسجد کوهنجان

رسانه خبری مذهبی مسجد کوهنجان

زندگی نامه شهید غلامحسین رضایی کوهنجانی

  • ۵۴۰
زندگی نامه شهید غلامحسین رضایی کوهنجانی

به نام خدا

زندگی نامه ی شهید غلام حسین رضایی فرزند خلیل

در روز سه شنبه 27 اسفند ماه سال 1350 ساعت 15 مصادف با 19 محرم الحرام در شهر کوهنجان چهار راه بهداری منزل خلیل رضایی پسری به دنیا آمد. روحانی محل که جهت ایام عزاداری به محل آمده بود بعد از گفتن اذان و اقامه در گوش این کودک نام وی را غلام حسین گذاشت. با توجه به مذهبی بودن خانواده از همان ایام کودکی مسجد و مراسمات آن با او پیوند خورده بود. این کودک رفته رفته بزرگ شد. در سن 7 سالگی با شروع راهپیمایی و تظاهرات در شیراز و کوهنجان همراه با اعضای خانواده شرکت می کرد و بعد از پیروزی انقلاب همواره در مراسمات حضور داشت. بسیج را خانه ی دوم خود انتخاب کرده بود و جزء افراد فعال بسیج بود. شغل پدر کاسب و مغازه دار بود او در این امر به پدر کمک می کرد از آنجا که کاسب باید خوش اخلاق و خوش رفتار باشد در وجود ایشان این دو خصوصیت موج می زد. تحصیلات خود را تا کلاس اول راهنمایی ادامه داد. با شروع جنگ تحمیلی، رفتن به جبهه و دفاع از مرزبوم و انقلاب را خیلی دوست داشت به طوری که چندین مرتبه تصمیم گرفت به جبهه برود ولی به دلیل سن کم و نداشتن مو و ریش در صورت او را برگرداندند و از اعزام وی جلوگیری کردند. یک مرتبه با گریه و التماس گفت مرا به جبهه اعزام کنید وگرنه روز قیامت جلوی راهتان را می گیرم که مانع من شدید، مسئول اعزام به او گفت اگر به جبهه رفتی و اسیر شدی عراقی ها به ما چه می گویند؟ نمی گویند این که هنوز ریش هم در نیاورده؛ با این حرف دیگر اصرار نکرد و به خانه برگشت. هر روز صورت خود را می تراشید که زودتر ریش در بیاورد. در مرحله ی بعد با دست بردن در شناسنامه خود موفق شد به جبهه اعزام شود. از بهمن ماه سال 1365 در سن 15 سالگی چهار مرتبه به جبهه رفت و چندین مرتبه هم مجروح و شیمیایی شد و هیچ کس از موضوع با خبر نشد. طبق اظهارات همسنگران، وی در جبهه رشادتها و شجاعتهای زیادی از خود نشان می داد. به عنوان نمونه یک قبضه توپ از دشمن مرتب بر نیروهای ایرانی آتش می ریخت و باعث شهادت تعدادی از رزمندگان می شد ایشان با شجاعت زیاد آن قبضه توپ را منهدم کرد بعد از آن او را به عنوان بسیجی نمونه انتخاب و به دیدار حضرت امام فرستادند و یک عدد قاب به عنوان هدیه از امام گرفت از شدت خوشحالی آن قاب را به سینه اش می فشرد، گریه می کرد و می گفت خدایا امام را دیدم و جز شهادت آرزوی دیگری ندارم. یک سالی که جبهه بود وقتی به خانه بر می گشت به مادرش می گفت از تو می خواهم که مرا حلال کنی و برای شهید شدنم دعا کنی. آخرین دیدار که آن شهید بزرگوار با خانواده داشت به آنها گفت این بار که به جبهه رفتم دیگر منتظر من نباشید که برگردم منتظر یک صندوق پر از گل باشید. و در تاریخ 20/10/1366 در عملیات بیت المقدس 2 به شهادت رسید.

-

1.خصوصیات اخلاقی شهید:

بسیار زرنگ، پرکار، پر جنب و جوش و سحرخیز بود. صبور، شوخ طبع، خوش رو و خوش اخلاق بود. کارهای شخصی خود را تا جایی که می توانست خودش انجام می داد مثل شستن و دوختن لباس های خود. تعصب و غیرت خاصی داشت مثل رعایت حجاب در خانه و می گفت اگر جلو من که محرم شما هستم توانستید حجابتان را رعایت کنید جلو نامحرم هم می توانید. با توجه به اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود به نماز، روزه، تلاوت قرآن و دعا اهمیت می داد مخصوصاً نماز جماعت و اول وقت. شرکت در مراسمات مذهبی و ملی و حضور در تظاهرات و راهپیمایی ها را بر خود لازم می دانست. مدت حضور در جبهه در مقابل دشمن شجاع، دلیر و سرسخت بود و با دوستان و رفقا مهربان، رئوف و برادر بود. مرتب با اقوام رفت و آمد می کرد و صله ی رحم انجام می داد با زیر دستان مخصوصاً کودکان دوست بود آنها را می بوسید به پدر، مادر و اعضای خانواده احترام می گذاشت. به ورزش علاقه داشت و از تنبلی بیزار بود. زمانی که از جبهه برمی گشت برای خانواده عطر، جانماز و مهر هدیه می آورد. در جبهه که بود به همه ی دوستان و اقوام نامه می نوشت.به مطالعه علاقه داشت مخصوصاً کتاب های مذهبی. از همان کودکی به چهارده معصوم احترام می گذاشت نوحه خوانی می کرد و در تعزیه شرکت کرده و نقش دو طفلان مسلم را اجرا می کرد در کودکی دوستان خود را در منزل جمع کرده عبا و عمامه می پوشید نماز جماعت می خواند به رفقا می گفت من روضه می خوانم شما گریه کنید . بعد از شهادت وی متوجه شدیم که به فقیران کمک زیادی می کرده است. دیدار امام و شهادت آرزوی او بود که به هر دوی آنها رسید.

2.اخلاص شهید:

از همان کودکی با تقوایی ایشان نمایان بود با توجه به اینکه به سن تکلیف نرسیده بود واجبات مثل نماز، روزه، امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد. دوری از منکرات و دادن صدقه جزء برنامه های زندگی او بود. کمک های پنهان و آشکار و خوش خلقی او را همه می دانستند.

3.تواضع و فروتنی شهید:

احترام به پدر و مادر و بزرگترها، دوست داشتن زیر دستان و کودکان، رعایت حقوق دیگران، احترام گذاشتن به عمو و کمک کردن به او در کارهای کشاورزی ، سبقت در سلام کردن  .

4.خصوصیات عرفانی و عبادی شهید:

از همان دوران طفولیت محب اهل بیت مخصوصاً حضرت محمد (ص) و امام حسین (ع) بود. روضه خوانی، عزاداری و سینه زنی، شرکت در تعزیه نشان گر همین مطلب است. نماز جماعت و نوحه خوانی را دوست داشت. با هیئت عزاداری و برنامه های مذهبی که در بسیج و مسجد برگزار می شد همکاری جدی داشت. کسی منکری از وی سراغ ندارد جز مستحبات و واجبات یک فرد به سن بلوغ رسیده- عاشق حضرت حق بود که آخر هم به معشوق خود رسید- کمک به نیازمندان را عبادت می دانست. امام را دوست می داشت در نماز جمعه ی سروستان شرکت می کرد. برای طول عمر و سلامتی امام دعا می کرد و دیگران را به این کار سفارش می کرد.

5. بی رغبتی به مال و مظاهر دنیوی:

اصلاً به مال دنیا اهمیت نمی داد مدتی که در مغازه ای در شیراز کار می کرد مقداری از کارکرد خود را به نیازمندان می داد و مابقی را برای اعضای خانواده هدیه و شیرینی می خرید. هیچ چیز را برای خود جمع نمی کرد. ساده لباس می پوشید بیشتر مواقع لباس بسیجی به تن می کرد و این لباس را خیلی دوست داشت می گفت لباس عشق است. تمام هم و غم وی خدمت به اسلام و جبهه و عشق به شهادت بود.

6.صله ی ارحام:

با عمو، دایی، عمه، خاله و تمام اقوام رفت و آمد گرم و مداوم داشت. دیگران را به صله ی رحم سفارش می کرد و در صورت نیاز، از کمک کردن به آنها کوتاهی نمی کرد. و حتی در زمانی که در جبهه حضور داشت از طریق نامه از حال اقوام و دوستان خود با خبر می شد.

7.علاقه به امام، ولایت و روحانیت در خط امام (ره):

شرکت در نماز جماعت، درست کردن لباس روحانی و پوشیدن آن، علاقه شهید به روحانیت را نشان می دهد. اهل مطالعه ی کتاب های مذهبی بود امام و ولایت فقیه را دوست می داشت.و اطاعت از آن را واجب می دانست. همان طور که از وصیت نامه اش پیداست خط و فکر و عقیده ی ایشان معلوم می کند که تابع و گوش به فرمان امام و ولایت فقیه می باشد و غیر از آن را باطل می داند.

8.امر به معروف و نهی از منکر:

چون این مورد از واجبات دین است دقیقاً اجرا می کرد. توصیه و سفارش در امر حجاب برای اعضای خانواده، سفارش به نماز و دعا، نیکی به پدر و مادر، صله ی رحم، رفع مشکل نیازمندان، درعمل و گفتار از کارهای ایشان بود. دوستان و آشنایان را از منکرات نهی می کرد. و به آنها می گفت با افرادی که در خط شما نیستند دوست نشوید. لذا وی  مراحل امر به معروف و نهی از منکر اجرا می کرد .

 

 

9.چگونگی گذراندن اوقات فراغت:

در زمانی که مقطع تحصیل در ابتدایی و راهنمایی طی کرد  علاوه بر درس خواندن در اوقات فراغت خود به  پدر در مغازه و به عمویش در امر کشاورزی کمک می کرد. به بسیج خدمت می کرد. در جمع آوری هدایای مردمی به جبهه کمک می کرد. شرکت در مراسمات مذهبی، ملی و شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات از جمله کارهای ایشان بود. چند بار تلاش کرد به جبهه برود اما به دلیل سن کم موفق نشد تا این که با دست بردن در شناسنامه خود موفق شد یک سال آخر عمر خود را در جبهه سپری کرد . چند مرتبه مجروح شد که کسی اطلاع نداشت. خود را متعلق به جبهه و دفاع از اسلام و انقلاب را وظیفه ی خود می دانست. در جبهه اطاعت از فرمانده را بر خود لازم می دانست. علاقه ی هم رزمان و دوستان به او به دلیل شجاعت، دلیری، چابکی، خوش خلقی و خوش رفتاری او بیش از حد بود. در جبهه مسئولیت های گوناگونی داشت و در هر کدام از آن ها از همه موفق تر بود و به همین دلیل به عنوان بسیجی نمونه انتخاب شد و به دیدار امام فرستاده شد. مهم ترین آرزوی او خدمت به اسلام، دیدار حضرت امام (ره) و شهادت بود که موفق به هر سه مورد شد.

10.دیدن خواب شهید:غلام حسین رضایی

الف: خواهر شهید:

در آن اوایل که برادرم به شهادت رسیده بود من باور نمی کردم و همچنان انتظار بازگشت او را می کشیدم. تا این که شبی که فردای آن چهلمین روز شهادت برادرم بود شهید را در خواب دیدم. او با چهره ای نورانی و زیبا بود و به من گفت آمدم به تو بگویم چرا این قدر منتظر آمدن من هستی؟ چرا باور نداری که من شهید شده ام؟ به وسایلی که برای چهلم تدارک دیده بودیم اشاره کرد و گفت مگر اینها را برای فردا که چهلم است تدارک ندیده اید؟ گفتم: بله. بعد به من گفت پس باور کن که من بر نمی گردم.من هر روز به دیدنتان می آیم.                                                                                           

ب: چند سالی از شهادت برادرم گذشته بود و هر شب خواب می دیدم به دنبال او می گردم. یک شب که در جستجوی او بودم و سراغش را می گرفتم به یک باغ بزرگ و زیبا رسیدم. داخل باغ شهیدان زیادی دیدم تا اینکه چشمم به برادرم افتاد با اشاره به من گفت بیا. مرا در مکانی خیلی زیبا برد روی صندلی کنار خودش نشاند. گفتم: برادر تو کجایی؟ مادرم دلتنگ شده چرا به دیدنش نمی آیی؟ گفت: به مادرم بگو هر روز به دیدنت می آیم حتی ناهار دیروز هم با مادرم بودم. اصرار کردم پیش او بمانم گفت: نه اینجا جای مادرم است.

ج: بعد از قبولی قطعنامه و آزادی اسرا، بین پدر و مادرم صحبت شده بود که اگر پسرمان اسیر بود الان آزاد می شد و من از صحبت آنها بی خبر بودم. همان شب در خواب دیدم برادرم آمد و به من گفت: پیغامی برای پدرم دارم به پدرم بگو ما عاشق خدا شده ایم و خدا هم عاشق ما شده. من عاشق خدا بوده ام که شهید شده ام ناراحت نباش.

د: خانواده ایی از شیراز به امامزاده شاه صفی الدین مشرف شده بودند روز در امامزاده بودند و شب به شیراز برمی گردند پدر خانواده در خواب شهید غلام حسین رضایی با آقایی نورانی (امامزاده) را دیده بود. شهید غلام حسین رضایی به او گفته بود: شما به زیارت آقا آمدید ولی سری به ما نزدید. گویا آن خانواده حاجت و مشکلی داشتند. شهید رضایی به آنها گفت: تا سه هفته به اینجا بیایید و 3 عدد سیب خیرات کنید انشاالله که گرفتاری شما رفع خواهد شد آن مرد سؤال می کند شما که هستید آن شهید می گوید من شهید غلام حسین رضایی فرزند خلیل هستم. وقتی آن مرد از خواب بیدار شد متوجه شد دخترش هم همین خواب را دیده است. برای اطمینان از این خواب به کوهنجان می آیند سراغ این شهید با این مشخصات می گیرند و به سراغ خانواده ی شهید می آیند و خواب را تعریف می کنند. آن ها سه هفته می آیند و سیب هم خیرات می کنند و گرفتاریشان رفع می شود.

ه: با وجود این که حجابمان را رعایت می کنیم برادرم را در خواب دیدم که به داشتن حجاب بهتر و کاملتر سفارش و تأکید می نمود.

11. حضور در جبهه و  مجروحیت و نحوه ی شهادت و تشییع جنازه:

این شهید عزیز دو مرتبه مجروح می شود. 1- بر اثر موج انفجار کمرش ضربه می خورد و دکتر برای او یک ماه استراحت می نویسد. 2- پاهای وی شیمیایی و تاول زا شده بود چند روز در بیمارستان بستری می شود از این دو موضوع کسی اطلاع نداشت. بعد که اعضای خانواده متوجه شدند وی ناراحت شد و گفت نمی خواستم کسی بفهمد. بعد از یک سال نبرد در جبهه و شرکت در چند عملیات در عملیات بیت المقدس 2 به عنوان پیک گردان که می بایست فردی زرنگ و چابک باشد انتخاب شده و مشغول انجام وظیفه بود که در تاریخ 25/10/1366 در سن 16 سالگی با انفجار مین به فیض شهادت رسید و بعد از یک هفته در سالگرد شهادت هاشم زارع در گلزار شهدای کوهنجان به خاک سپرده شد. در آن روز تمام اهالی محل به هر طریقی که می توانستند خود را به سروستان رسانده و جنازه ی شهید را از سپاه سروستان تا گلزار شهدای کوهنجان تشییع کردند.

 

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی